۲۳ دی ۱۴۰۴

نوبت کاوه و فریدون است

 

 

نوبت کاوه و فریدون است

قصیده ای  از  : م. سحر

به تأثیر از کشتارهای اخیر در وطن

حالِ ما را مپُرس ، تا چون است ؟                                                                       

که غم از حدّ و حَصر، بیرون است!

باغ و بُستان به داسِ دین مضروب

وطنی بی دفاع ، در خون است

روحِ ایران نشسته در زنجیر

جِیش ِ اسلام، در شبیخون است

تیغ ، در دست و تکیه بر قُرآن

قتل و کُشتار، حُکم و قانون است

جانی ی دزد و شبرو جلاّد

تشنهٔ خون به شهر و هامون است

پای قاتل به قصدِ جان ، مأمور

دست ضارب، به ضرب، مأذون است

سینهٔ آفتاب، مَجروح است

دلِ سنگِ سیاه، محزون است

چشم، تسخیرِ موجِ خون پالای

سینه را آتشی به کانون است

می کُشد باجوازِ دین جانی

عُقده مَسحور و کینه مَفتون است

صنفِ روحانیت به کرسی ی حُکم

شوکتش را به مرگ، مرهون است

بهرِ کُشتن زچیره دستی ی دین

مَلَک اَلموت، سخت ممنون است

قاتلی را امامِ خود کردیم

رنج ما زین خیانت افزون است!

ملّتی را به مَسلَخی بُردیم

خونِ مردم روان، چو کارون است

کشوری را به رهزنان دادیم

دستمزدش بلای طاعون است

ضّدِ امپریالیسم جنگیدیم

دیگِ مَردُم ز داد، مَشحون است

روشنی خواستیم و این ظُلمت

سَعد و فرخنده و همایون است

آنچه زینگونه بر مُراد روَد

گشتِ ایّام و دورِ گردون است

نیم قرنی ست، عقل تعطیل است

گردش روزگار، وارون است

نیم قرنی ست، شرم درغیبت

شهر، در چنگِِ دسته ای دون است

دستِ ظلمت به رُغب دستآموز

تیغِ وحشت به شرع ، مدیون است

جنگ و خونریزی و قساوت وظلم

بر سرِ مُلک ، سدّ ِ وارون است

از رگانِ جوان و پیرِ وطن

جامِ ننگینِ شرع ، مشحون است

با چنین ذِلّتی که بر ما رفت

عشق، بی ذوق و عقل، مجنون است

زین تجارت که با خُدا کردند

دین، زیانکار و شرع ، مغبون است

....

گاهِ استادگی، هم امروزست

وقتِ داد و وِداد اکنون است

دُورِ ضحّاک رو به پایان شد

نوبتِ کاوه و فریدون است!

***

م. سحر/ پاریس

13/1/2026

https://msahar.blogspot.com/

۱۵ دی ۱۴۰۴

سخنی با جمهوری خواهان

 

سخنی با جمهوریخواهان


در روزگاری که طبق قرائن و شواهد ،

مردم ایران مشروطه پادشاهی را صدا می زنند               

محمد جلالی چیمه (م.سحر)                                                                   

                                      

آقایان و خانم های جمهوریخواه در داخل و خارج از کشور ! اگر به راستی خواستار نجات ایران هستید بگذارید تا مردم ایران راهی را که یافته اند کم درد سر تر بپیمایند و شماهم کمک کنید تا از کجرویها و‌مخاطراتی که پیش می آیند جلوگیری شود!

اما چنانچه خدای ناخواسته از آنهایی هستید که قصدشان جاه طلبی ست و مثل بسیارانی که از سالها پیش برای ریاست جمهوری موهوم و تصورشدهٔ خود فراک و کلاه سیلندر مهیا کرده اند و شب و روز در آتش جاه طلبی خود میسوزند و خود شیفته وار در برابر آینه صبحگاهی به قد و بالای خود می نگرند و به منافع فردی یا فرقه ای خود می اندیشیند ونجات وطن برای آنان در درجه دوم آهمیت قرار دارد ، شما را به خیر وملت ایران را به سلامت !
زیراچنانکه شواهد وجنبش آزادیبخش ملی سراسری در اکثر شهرهای ایران نشان می‌دهد ایرانیان به ندای تاریخ گوش سپرده و دریافته اند که دوپادشاه پیشین پهلوی نزد وجدان جمعی و در دادگاه تاریخی تبرئه شده اند و آنچه باقی مانده عذابی ست که مردم ایران به دلیل بازیچه قرارگرفتن خود در دست اسلامیست های جنایتکار و هم پیمانان چپ روسوفیلشان طی
۴۷ سال در وجدان و ضمایر خودآگاه و ناخود آگاه خود انباشته اند !
مردم ایران از این که آخرین پادشاه پهلوی را قربانی فریب و جاهطلبی و زیاده خواهی ملاها ی جاهل و خرافی کردند وبدینگونه هم باورهای دینی خود و هم دار و ندار کشورشان را به پای مشتی شیاد زشت سیرت زیاده خواه قساوتگر بی وطن ریختند، خود را عمیقأ آزردهٔ تأسف و تحسر و تأثرملی و تاریخی می دانند و در پی ابتلا به عذاب وجدانی ازینگونه است که جبران ظلمی که به خاندان پهلوی تحمیل شده است را وظیفهٔ تاریخی خود می شمارند !
برای مردم ایران در پرتو آگاهی هایی که به دست آورده اند دیگر قابل قبول نیست که پاداش خدمات پنجاه ساله سلسلهٔ پهلوی بواسطهٔ تلقین و تبلیغات دروغین ملاها و اسلامگرا های امت گرا و جهانوطنان روسوفیل بیرون راندن از ایران و آوارگی و جوانمرگی فرزندان خاندان پهلوی بوده باشد!
از این رو مردم ایران مصممند که هدایت و راهبری گذار شان از این کابوس نیم قرنی حکومت ملا ها و از این بن بست دردناک میهنشان بوسیله ولیعهد قانونی محمد رضا شاه که ازنوجوانی تا امروز دست از مبارزه برای آزادی ایران برنداشته بوده است انجام گیرد!
و برای این هدف همچنانکه فریاد های مردم ایران در خیابان‌ها نشان می دهد با صدای بلند اعلام آمادگی برای همراهی و برای جانفشانی در مسیر آزادی ایران را کرده اند!
بنا بر این چنانچه شماهم با این احساس عمومی ایرانیان همدلید و چنانچه این عذاب وجدان به سراغ شماهم آمده است در این لحظه از زمان یک وظیفه تاریخی بیشتر ندارید و آنهم نیست جز همصدا شدن با. صدها هزار تن از مردم ایران که چندی ست روز و شب در خیابان‌های وکوچه ها ی شهرهای کوچک و بزرگ جانفشانی می کنند و ندای آزادی سر می دهند!
ازینرو چنانچه به سوابق پیشین پابرجا بمانید و تنها ایدئولوژی ها و نظرپردازی های شکست خوردهٔ چندین دهه ای خود را معیاری برای کنش های سیاسی خود در زمینه های قلم و‌قدم یا گفتار و کردار خود قرار دهید ، ‌ و این شیوهٔ منسوخ را تداوم بخشید ، شک نکنید که ملت ایران. بدون شما به راه خود خواهد رفت و بازهم از جدا افتادگان و بازماندگان از مسیر تاریخ خواهید بود و جز سرخوردگی ‌وبه احتمال قوی نفرین نسل های آتی بدرقهٔ راه بی سرانجام شما نخواهد بود!
پس تا دیر نشده دوئیت در کار نیاورید و بگذارید تاصفوف ملت ایران منسجم بماند ،سنگ ها از سر راه مردم برداشته شوند و دریچه های آزادی به روی نسل های جوان که تشنهٔ آزادی و آموزش و فرهنگند و اینگونه سلحشورانه و با تهور برای رهایی خود و ملت خود چنگ در چنگ اهریمن افکنده اند گشوده گردد!
یادتان باشد که دوبار نمی توان یک پادشاه را سرنگون کرد به ویژه پادشاهی که به قانون اساسی مشروطیت مستظهر است و تاریخ اورا تبرئه کرده و از دیدگاه مردم کشور روسپید از آزمون تاریخی خود بیرون آمده است !
پس راهی را جستجو کنید که به نجات کشور ختم شود و شما نیز از سرفرازی تاریخی برخوردار باشید و آفرین و قدرشناسی نسل های آتی را پیش خرید کرده باشید !


همچنین باد/همچنین تر باد!


محمد جلالی چیمه (م.سحر)
پاریس
۴/۱/۲۰۲۶ 

https://msahar.blogspot.com/

1404 سال آزادی

  

۱٤۰٤

        محمد جلالی چیمه (م.سحر)

 

هزار و سیصد و پنجاه و هفت ننگین بود

به دوشِ نسلِ من ، این بارِ ننگ ، سنگین بود

مرا که شرم ز پنجاه و هفتِ خود دارم

ز عمر طی شده با بارِ ننگ ، بیزارم

درود بر تو که راهت به سوی آبادی ست

هزار و چارصد و چار ، سالِ آزادی ست!

***

مرا که ننگ ز عمرِ درازِ خود دارم

ز روزگار ِ چل و هفت ساله بیزارم

مرا که لرزه از ایّامِ رفته در بدن است

همه ملامتم از کِرده های خویشتن است

درود بر تو که بانگ تو نغمۀ شادی ست

هزار و چارصد و چار ، سالِ آزادی ست!

***

من آن تَبَه شده ، آن نسلِ بی سرانجامم

که ضربِ دستِ خیانت ، فکنده در دامم

سیاهنامۀ دین ، حُکمِ سرنوشتم بود

به دستِ خویش دِرو کردم ، آنچه کِشتم بود

درود بر تو که سِیرت به سوی آبادی ست

هزار و چارصد و چار ، سالِ آزادی ست !

***

هزار و سیصد و پنجاه و هفتِ عُمر گداز

به دست عقل و دِرایت، به فاضلاب انداز

بساز میهن خود را که نسلِ هُشیاری

خوشا رَهِ تو که از ننگِ ما سبکباری !

درود بر تو که دادِ تو نفیِ بیدادی ست

هزار و چارصد و چار، سالِ آزادی ست !

 4/1/2026


 

م.سحر

پاریس


۱۹ آبان ۱۴۰۴

از افسانۀ حوا تا واقعیت مهسا! نوشتۀ ف.م.سخن


                    از حوا تا مهسا

 https://news.gooya.com/2025/11/post-103334.php




                   نوشتاری از ف.م.سخن در باره منظومه « از حوا تا مهسا» 
                              سرودۀ  م. سحر از انتشارات فروغ(کلن)

 از افسانه حوّا تا واقعیت مهسا

 در منظومۀ «از حوا تا مهسا» اثر درخشان میم سحر؛

ف. م. سخن                                          

IMG_1917.jpegدر باره ی کتاب گرانقدر «از حوا تا مهسا»ی جناب استاد میم سحر می توان بسیار نوشت آن قدر که مقاله ی کوتاه تبدیل به جزوه و کتاب شود. این گستردگی نه به معنای کش دادن بیهوده ی مطلب بلکه به معنای نگاه به این کتاب از زوایایی ست که شاید خودِ سراینده ی اثر به آن توجه نکرده باشد ولی اثرش این زوایا را در مقابل چشم خواننده آشکار می کند.

شاید عجیب به نظر برسد ولی مثلا من وقتی این کتاب گرامی ۵۰۰ صفحه ای را می خواندم، کار استاد سحر را در حد بازگویی تئوری های جدید اختر فیزیک می دیدم! می دیدم که شاعری اندیشمند مراحل تبدیل افسانه به واقعیت را نه از زاویه ی دید اختر فیزیک دانان بلکه از زاویه دید اهل فلسفه و عالمان منطق و عقل یک به یک به ما توضیح می دهد.

اگر فیزیک دانان بشر امروز را آگاه کردند که این جهان ساخته ی کسی به نام خداوند عالمیان نیست که در بالای ابرها نشسته و با عملیات محیر العقول و بی دلیل و بی منطق اش همه چیز را با «کن فیکون» تبدیل به موجود می کند و هر چه را هم که نخواهد با یک اشاره نیست و نابود می کند، و طی ۶ روز که امروزی ها از شدت مسخره بودن این تعیین زمان آن را به ۶ مرحله تفسیر کرده اند این اثر بی نهایت عظیم را خلق می کند و از این افسانه های کودکانه ی مناسب انسان باستانی به واقعیت های عجیبی مثل بیگ بنگ می رسد که امروز همین هم به واقعیت عجیب ترِ بیگ باونس رسیده و فردا خدا می داند به چه تئوری های «واقعی» دیگری خواهد رسید منظومه ی جناب استاد سحر، با زبان شعر و ساختار نظم و ارائه ی دلایل مبتنی بر عقل و منطق، در قالب یک مثنوی ۴۰۰۰ بیتی افسانه ما را از افسانه ی حوا به واقعیت تلخ مهسا می رساند که دست کمی از ارائه تئوری های بیگ بنگ و بیگ باونس ندارد. جهان تازگی ندارد و از فیلسوفان دوران یونان باستان تا به امروز چنین نظر و نگاهی وجود داشته که کاملا صحیح است اما منظومه استاد سحر چند ویژگی دارد که آن را از نظرها و نگاه های گذشتگان متمایز می کند که اول از همه اتصال آن افسانه ها به واقعیات امروز کشور ما ایران است که آن افسانه های خانه خراب کن، برای ما فقط داستان و قصه نیست بلکه اندیشه و افکاری ست که ۴۷ سال زندگی میلیون ها انسان را به تباهی کشیده و شاعر، تئوری های تباه افسانه سازان را نه از دید مثلا منطقی صِرف یا شناخت شناسی صِرف یا عقلانی صِرف بلکه از دل واقعیت تلخ و دردناک تاریخی که در آن زیسته - تاریخی که در آن افسانه سازان چپاول گر و آدمخوار حتی بارش باران و وقوع زلزله را به گناه انسان ها و زنا و امثال آن ربط می دهند- بیرون کشیده و به شیوایی به زبان امروز و با طنزی تلخ که برای همگان قابل فهم است ارائه داده است.

این یک زاویه نگاه به این کتاب گرامی.

زاویه دیگر، مثلا خلق اثری منظوم که در تاریخ ادبیات ایران و حتی تاریخ ادبیات جهان لنگه و نمونه مشابه نداشته است. کتابی منظوم که هم ابتدا دارد هم انتها و مجموعه ای از ابیات پراکنده و مجزا نیست، شاعر در آن جرف هایی زده و نظرهایی داده که بیان آن ها تنها از افراد شجاع و نترس بر می آيد نه اهل قلم و شعر ترسو و بزدل چرا که هر بیت از این اثر می تواند سر انسان را بر باد دهد. این کتاب منسجم و نظم شاعرانه نمونه ی مشابه در جهان ندارد و اگرچه به زبان ساده و قابل فهم برای همگان سروده شده ولی ابدا کتابی ساده برای عوام نیست.

زاویه ی دیگر، زاویه طنز آن هم طنز تلخ که آدم نمی داند با آن باید بخندد یا گریه کند. طنز این کتاب که شاید طنز عامیانه ی ایرج میرزا با آن مشابهت داشته باشد طنزی موثر و بیدارگر است. من جناب میم سحر را همیشه شاعر مردم ایران نامیده ام و آثار ایشان را شبیه به آثار شاعران دوران مشروطه و به زبان مردم دیده ام و این کتاب نیز دقیقا همین مختصات را داراست با این تفاوت که شعری کوتاه با دیدی محدود نیست بلکه هدف بزرگ تری را نشانه گرفته است.

و زوایای دیگری که هر خواننده به تناسب دانش و نوع نگاه خود می تواند از آن به این کتاب نگاه کند.

اگر ما اهل قلم امروزی، به موضوعات امروزی، بر اساس تفکرات امروزی و سیر تاریخی روز نگاه می کنیم که با دور شدن از زمان وقوع، نوشته های ما ارزش و حتی معنای خود را از دست می دهند و اگر شرح و تفسیری به همراه نداشته باشند برای آیندگان اصلا معلوم نخواهد بود که این نوشته ها و اشعار روز برای چه نوشته و سروده شده اند چنان که اگر اشعار دهخدای بزرگ و چرند و پرند او با توضیحات تاریخی همراه نباشد دلیل و مناسبت سروده شدن و نوشته شدن آن ها مشخص نمی شود، بخش بزرگی از منظومه از حوا تا مهسا، ما را در مقابل مسائل همیشه مطرحی، مثل بی منطق و مسخره بودن بسیاری از پدیده های اجتماعی و انسانی قرار می دهد که نیازی به پیش گفتار برای درک آن ندارد و شاید در آینده ی دور، یک توضیح مختصر برای روشن کردن موقعیت تاریخی زمان سرودن این اشعار کافی باشد.

در این کتاب نمایشنامه ی فوق العاده خواندنی «شیطان و خدا» نیز منتشر شده که آن هم عصاره ی همین موضوعات را بازگو می کند که در باره ی آن به طور جداگانه در برنامه ی تلویزیونی این هفته ام سخن خواهم گفت.

امیدوارم این کتاب گرانقدر جایگاه در خور خود را در میان ایرانیان اهل مطالعه پیدا کند و در سکوت خبری رسانه هایی که فقط به دوستان خود می پردازند و دیگران را با سکوت خود بایکوت می کنند ناشناخته باقی نماند، و در محدوده ای که شایسته ی این اثر است در میان ایرانیان شناخته شود.

از حوا تا مهسا را می توانید از انشارات فروغ کلن آلمان تهیه کنید.


بازخوانی انقلاب مهسا از دید یک شاعر – امیرطاهری


              در باره منظومه  بلند « از حوا تا مهسا» 

                             اثر: م.سحر 

                                                  از انتشارات فروغ (کلن)

بازخوانی انقلاب مهسا از دید یک شاعر – امیرطاهری

 https://savepasargad.com/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%85/





سه سال پیش هنگامی که مرگ یک دختر جوان در بیمارستانی در تهران مانند جرقه‌ای در انبار باروت، خشم ایرانیان را علیه یک نظام ضدایرانی برانگیخت، کمتر کسی انتظار داشت حادثه‌ای که ممکن بود جزو عادیات زندگی به شمار آید، سرآغاز یک انقلاب بزرگ فرهنگی‌ــ‌اجتماعی شود، اما خیلی زود روشن شد که مهسا امینی، دختری که به دست مزدوران «ولایت فقیه»، بدون توجه به التماس او «من غریبم در تهران» کشته شد، می‌رود تا نه به‌عنوان یک قربانی بلکه در سیمای یک منجی، وارد تاریخ ایران و جهان شود. مهسا جان داد تا ایرانیان را از خواب غفلت بیدار کند و در همان حال، به جهانیان بگوید که ایران، ایران سازنده تمدن و فرهنگ، ایران پرچمدار انسانیت، آماده می‌شود تا بار دیگر به مرکز زندگی جهانی بازگردد.

آنچه انقلاب مهسا خوانده شد‌ــ انقلابی که هنوز با ریتم‌های گوناگون ادامه دارد‌ــ صدای ملت ایران را به گوش جهانیان رساند. این انقلاب بر خلاف قیام‌ها و اعتراضات جاری در دنیای معاصر، نه موضعی بود و نه موضوعی. موضعی نبود، زیرا به‌سرعت نه‌تنها سراسر ایران را فرا گرفت، بلکه در بیش از ۱۲۰ کشور دیگر نیز بازتاب یافت. در مدتی کوتاه، میلیون‌ها زن از اقوام، ملیت‌ها و منزلت‌های طبقاتی گوناگون، قیچی را تیز کردند تا به گیسو‌بریده‌های ایرانی بپیوندند.

انقلاب مهسا در همان حال، موضوعی هم نبود. با آنکه آغازگرش مسئله تحمیل حجاب اسلامی با خشونت بود، خیلی زود در سپهر گسترده‌تری رشد کرد. این درست بر خلاف قیام‌ها، شورش‌ها و اعتصاباتی است که در دهه‌های اخیر در بسیار کشورها دیده‌ایم؛ رویدادهایی که مربوط به مشکلات و مسائلی خاص هستند. مانند دستمزدهای بهتر، بازنشستگی زودرس، حفظ محیط زیست، رفتار بهتر با قربانیان واقعی یا خیالی در جوامع گوناگون و تسویه‌حساب‌های گذشته در متنی از خشم و انتقام‌جویی. انقلاب مهسا اما، از یک فهرست خواسته‌های اینجا و اکنونی غالبا فراتر می‌رفت و نه‌تنها ایرانیان، بلکه همه آدمیان را به یک بازبینی فرهنگی گسترده از داده‌های اساسی زندگی دعوت می‌کرد.

یک ویژگی دیگر انقلاب مهسا این بود که به طور خودجوش، بدون رهبری حزبی، سندیکایی یا مسلکی و بدون تشکیلات عمودی یا هرمی شکل گرفت.

از آغاز می‌شد انتظار داشت که انقلاب مهسا امینی بن‌مایه پژوهش‌ها و گمانه‌زنی‌های گوناگون شود و شعار آن یعنی «زن، زندگی، آزادی» ریشه‌یابی گردد. شعار «زن، آزادی» برای نخستین بار سال ۱۳۵۵ خورشیدی در ایران مطرح شد. ۳۰ سال پس از آن، این شعار به مناطق کردنشین ترکیه و سوریه رسید و عبدالله اوجالان، رهبر حزب کارگران کردستان، واژه زندگی را به آن افزود. اکنون یک شاعر ایرانی، به گمان من یکی از برجسته‌ترین شاعران معاصر ما، همان شعار را به این شکل بازنویسی می‌کند: «زن، آزادی، عشق»

شعارهای سه‌کلمه‌ای از آغاز با الهام از شعار اصلی مسیحیت‌ــ پدر، پسر و روح‌القدس‌ــ شکل گرفت. انقلاب کبیر فرانسه شعار «آزادی، برادری، برابری» را عرضه کرد. انقلاب اکتبر در روسیه با شعار «نان، زمین، صلح» به میدان آمد. دو شعار اول، مسیحیت و انقلاب فرانسه، در انتزاعیات غیرقابل اثبات یا انکار ریشه دارند. شعار حزب بلشویک دو مفهوم قابل‌لمس یعنی نان برای گرسنگان و زمین برای بی‌زمینان (پرولتاریا) را در کنار مفهوم سیال صلح قرار می‌دهد.

شعار پیشنهادی شاعر بزرگ ما یعنی محمد جلالی چیمه، متخلص به م. سحر، در دیوان تازه‌اش که به مناسبت سالگرد انقلاب مهسا منتشر شده است، عرضه می‌شود. البته این شعار روی هیچ پرچمی نوشته نشده است، اما با خواندن ۱۳۳ قطعه شعر این دیوان با عنوان «از حوا تا مهسا»‌ــ اشعاری در قالب‌های گوناگون از قطعه و غزل گرفته تا قصیده‌ــ در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. خواندن این اشعار یک حقیقت غالبا نادیده‌گرفته‌شده را زیر ذره‌بین قرار می‌دهد: زن یعنی زندگی.

بدین سان این واقعیت که زن، از حوا گرفته تا مهسا، در همه فرهنگ‌ها و ادوار تاریخ تحقیر شده، تحقیری که به نظر م. سحر در ادیان ابراهیمی با شدت بیشتری شکل گرفت، در واقع بخشی از مبارزه مرگ با زندگی است. دشمن مرگ، یعنی حریفی که برای زندگی نبرد می‌کند، عشقی است که ادامه نسل بشر را ممکن می‌سازد:

عشق اگر نیست، شوق زادن نیست/ اثر از جان بجا نهادن نیست/
عشق اگر نیست نسل منفصل است/ زد هستی به نیست متصل است

اما برای آنکه عشق بتواند وظیفه خود را انجام دهد، یعنی از انقراض نسل بشر جلوگیری کند، ما نیازمند آزادی هستیم. م. سحر می‌افزاید:

عشق اگر در زمین حضور نداشت/ زندگی فرصت ظهور نداشت
عشق افسانه نیست، بن‌مایه است/  کاخ هستی بنا بر این پایه است

او سپس عشق را با آزادی پیوند می‌دهد:

راه عشق انسداد نپذیرد/ سلطه انقیاد نپذیرد
عشق همراه گوهر جان است/ بی‌ وجودش، بهشت زندان است

این مسیر اندیشه با سخنان حوا، نخستین زن، نخستین مادر و تضمین‌کننده بقای بشریت، ادامه می‌یابد:

عوری حور و ستر حوا چیست/ سر پنهان این معما چیست
من که حوای عرصه خاکم/ زین سخن قاصر است ادراکم
که چرا شرمسار باید زیست/ دائم‌الاستتار باید زیست

م. سحر سپس به چهره‌نگاری دختران و زنانی می‌پردازد که در راه آزادی نبرد کرده‌اند و گاه جان داده‌اند. در بیش از ۳۰ بیت تکان‌دهنده، نام بیش از ۴۰ دختر جوان ایرانی را که به دست مزدوران آیت‌الله به قتل رسیده‌اند، می‌یابیم. م. سحر می‌نویسد:

نامشان اگرچه گونه‌گون بودست/ عهد و پیمانشان به خون بودست
در زمستان سرد بیدادی/ آرزوشان بهار آزادی

شاعر با طنزی گزنده که گاه یادآور شاعرانی مانند ایرج میرزا و محمدعلی افراشته است، مواضع اصحاب فرقه خمینیه را در سرکوب زن به نام حجاب اجباری شرح می‌دهد:

خون زن هیچ، موی زن اصل است/ بند ناف خدا به آن وصل است
گر بقایی به کبریا بودست/ موی زن ضامن بقا بودست

شاعر گاه با بی‌رحمی خشم‌آلود و گاه با طنزی چشمک‌زن، به سراغ خرافات ادیان ابراهیمی به‌ویژه نسخه قلب‌شده اسلام شیعی می‌رود و در نمایشنامه «شیطان و خدا» که در پایان دیوان عرضه می‌شود، قادر متعال را محصول تخیل اعراب توصیف می‌کند. در آن نمایشنامه، خداوند شیطان را متهم می‌کند که هوادار عجم و مخالف عرب است.

به لسان عرب ز سر تا بن/ این جهان آفریده گشت ز کن
این چنین شد که جز به لفظ عرب/ رب کلامی نیاورد بر لب
تا ابد گر ز رب پیام رسد/ به زبان عرب پیام رسد
هرکه خواهد ندیم رب گردد/  باید از بیخ‌وبن عرب گردد
زین سبب ما که اهل ایرانیم/ با زبان عرب به زندانیم

م. سحر کاریکاتورهای گویایی از خواهران زینب، خوانندگان «سلام فرمانده»، بسیجی‌های سرکوبگر، پاشندگان اسید به خانم‌های بدحجاب، آخوندهای دزد و فاسق، مداحان پدوفیل و آقازادگانی که مدعی داشتن «ژن خوب» هستند، عرضه می‌کند:

کور شو، دور شو که دین داریم/ دست قهر اندر آستین داریم
در کف ماست دشنه و ساطور/ هدیه آسمان ز رب غیور
زانکه ما نور دیده اوییم/  به جهان برگزیده اوییم
خون ما سرخ و جنس ما مرغوب/ طبق آیات صاحب «ژن» خوب
چون چهل‌ دزد قصۀ بغداد/ همه دزدیم و دزد آقازاد
که به تجویز اقتلوا، شیریم/ متکی بر چماق تکفیریم

از «حوا تا مهسا» یک اثر بزرگ ادبی است که معرفی‌اش با یک بررسی کوتاه دشوار می‌نماید، اما چند نکته را می‌توان یادآوری کرد. م. سحر در میان شاعران معاصرمان، که نسلی درخشان را تشکیل می‌دهند، تنها کسی است که در همه اشکال شعر فارسی‌ــ از رباعی گرفته تا قصیده‌ــ جولان می‌دهد و غالبا در همه آن زمینه‌ها به اوج می‌رسد. تسلط او بر زبان فارسی و معاییر اشعار الاعجم به‌راستی مثال‌زدنی است. او هم می‌تواند در سطح جدل سیاسی روزنامه‌ای جولان دهد و هم در عرصه گمانه‌زنی‌های فلسفی، حتی در حد ناصر خسرو قبادیانی، عرض اندام کند.

م. سحر از معدود شاعران معاصر ماست. شاید بدین خاطر که هنگامی تولد یافت که شب «شعر نو»، «شعر منثور»، «شعر سفید»، «شعر هندسی» و دیگر تجربیات منتهی به بن‌بست فروکش کرده بود. بلوغ او در زمانی بود که ایرانیان زیر شوک انقلاب اسلامی، ناگهان در جست‌وجوی پناهگاهی ساخته از تاریخ و فرهنگ خسروانی برآمدند. در زمینه شعر این به معنای بازگشت به خویش بود، با فردوسی، عنصری، منوچهری، فرخی، خاقانی، سعدی، حافظ، نظامی و همانطور که ذکر شد، ناصر خسرو. اگر الگوی شعر برتر برای الف بامداد، شاعران نوپرداز فرانسوی مانند ژ.آ. کلانسیه، پل الوار و لوئی آراگون بودند، م. سحر و اکثر هم‌نسلان او آنچه را خود داشتند، از بیگانه تمنا نمی‌کردند.

م. سحر پیام‌آور امید به آینده است و شناختن قدر هر لحظه از هستی را نیز توصیه می‌کند و از قول حوا، در واقع فلسفه خیام را بازگو می‌کند:

چندگاهی که مهلتی داریم/ بو که بیهوده‌اش نپنداریم
یک دو روزه که فرصتی با ماست/ به هدر دادنش نباید خواست
این یک امروز شاد باید زیست/ کاین بهاری که هست، فردا نیست
فصل عشق است و فرصتی محدود/ که به پایان رسید خواهد زود
بهر آن از بهشت دل کندم/ که ببندم به یار دلبندم

مهسا و مهساها زنده‌اند و سرچشمه زندگی در همه جلوه‌هایش، از فیزیکی گرفته تا فرهنگی. پیام زیبای م. سحر «زن، آزادی، عشق» می‌تواند الهام‌بخش فصل آینده انقلاب مهسا باشد؛ فصلی که به پیروزی ملت ایران بر دشمنان خارجی و داخلی‌اش خواهد انجامید.

برگرفته از ایندپندنت فارسی